صحنه ی تصادف زوج جوان پیش چشمان امید به نمایش در می آید . اتومبیلی که شهاب و دوستانش در آن نشسته اند از سمت راست جاده با سرعت زیاد وارد می شود . سرپیچ کنترل اتومبیل به دلیل سرعت زیاد از دست شهاب خارج می شود . اتومبیل نمی تواند در لاین مجاز خود بپیچد و به سمت چپ منحرف شده و با اتومبیل زوج جوان که از روبرو می آیند برخورد می کند . اتومبیل زوج جوان از جاده خارج می شود و به داخل دره کنار جاده سقوط می کند .
۴۲ ــ داخلی ــ بیمارستان ــ روز
امید چشمانش را باز می کند و دستانش را از دو طرف سرش برمی دارد . عقب عقب می رود و به دیوار تکیه می دهد و آرام می نشیند . مدتی به روبرویش خیره می شود .
امید : پس دروغ گفته ! ( آه بلندی می کشد ) همیشه وقتی انتظارشو نداری ٬ اتفاق
می افته . ( مکث می کند ) ولی خب ستاره من ! نمی دارم لحظه ای رنج بکشی !
( لبخند می زند ) اینو مطمئن باش !
امید از جایش بر می خیزد . و رویروی دیوار شیشه ای بخش آی سی یو می ایستد . و زیر لب جمله ای می گوید . ناگهان همه جا سفید شده و چیزی غیر از امید و زوج جوان دیده نمی شود . امید دستانش را بلند می کند و زوج جوان آرام چشمانشان را باز می کنند و از جایشان بلند می شوند . زوج جوان به امید لبخند می زنند و امید هم جوابشان را با لبخندی می دهد . ناگهان فضا تاریک می شود .
۴۳ ــ خارجی ــ جاده ی شمالی ــ روز
فضا که روشن می شود اتو مبیل زوج جوان را می بینیم که در جاده در حال عبور هستند . امید روی تپه ای ایستاده است و رفتن آنها را نظاره می کند .
۴۴ ــ داخلی ــ کلانتری شهر شمالی ــ روز
امید وارد کلانتری می شود . همه جا را یک به یک سر می زند . شهاب را در بازداشتگاه پیدا می کند . امید دستانش را دراز می کند . به سمت شهاب و چشمایش را می بندد . همه جا سفید می شود و کسی غیر از امید و شهاب دیده نمی شود . شهاب به سمت امید می آید . امید لبخند می زند . ناگهان باز هم فضا تاریک می شود .
۴۵ ــ خارجی ــ جاده شمالی ــ عصر
فضا که روشن میشود جاده ی شمالی دیده می شود . شهاب و دوستانش داخل اتومبیل عازم شهر خودشان هستند . امید آنها را از فراز فضای بازی نظاره می کند . اتومبیل شهاب که از دید خارج می شود . امید سرش را بلند می کند و به آسمان می نگرد . اشکی از چشمان امید می چکد و همزمان لبخندی آرام روی لبانش شکل می گیرد .
۴۶ ــ داخلی ــ بیرون خانه ستاره ــ شب
امید بیرون خانه ستاره ایستاده است و زنگ خانه آنها را می زند . لحظاتی بعد در باز می شود و پدر ستاره روبروی امید می ایستد .
پدر ستاره ( ناراحت ) : سلام امید جان ! بیا تو !
امید : سلام ! حالتون چطوره ؟
پدر ستاره : چه حالی می مونه پسرم ! می دونی جریانو ؟ شهاب ! تصادف کرده
گرفتنش !
امید : می دونم ! ( مکث می کند ) ستاره هست ؟
پدر ستاره : الان می گم بیاد ! نمی یای تو ؟
امید : نه ! همین جا خوبه !
پدر ستاره سری تکان می دهد و به داخل می رود . حظاتی بعد ستاره دوان دوان به جلوی در می رسد .
ستاره : امید ! سلام ! چه خبر ؟ چی شده ؟ تونستی کاری کنی ؟
امید : ستاره ! چه خبرته دختر ؟ آروم باش ! ( مکث می کند ) نگران نباش ! درست شد .
شهاب الان در راه برگشت به خونه اس . تا نیم ساعت دیگه میرسه .
ستاره خشکش می زند . لحظاتی امید را نگاه میکند و سپس جلوتر می آید .
ستاره ( تعجب کرده ) :چی؟ یعنی چه تا نیم ساعت دیگه ؟ امید چی میگی ؟
امید : اون سالمه و داره بر می گرده خونه ! اون زوج هم دارن به سفرشون ادامه میدن .
انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده .
ستاره : آخه چطور ممکنه ؟ اونا ته دره بودن . شهاب توی کلانتری . مگه میشه به این
سرعت همه چی درس بشه ؟
امید : ستاره یادت رفته آرزو کردی ؟ ( ستاره سری تکان می دهد ) خب دیگه ! همه چی
داره مثل ارزوت میشه ! درست همون جوری که خواسته بودی !
ستاره ( فریاد خوشحالی سر می دهد ) : امید ! الهی فدات بشم ! من برم به مامان اینا
بگم ! مامان داره دق می کنه !
ستاره بر می گردد . اما امید صدایش می زند .
امید : ستاره ! وایسا ! نرو !
ستاره ( بر میگردد و امید را نگاه می کند ) : چرا نرم ؟ خب برم بگم بهشون نگرانی مردن
همه !
امید : من هر چی رو که مربوط به این اتفاق بشه ٬ از اثار تصادف بگیر تا پرونده های توی
کلانتری و حتی ذهنیت های ادما رو ٬ همه رو پاک کردم .
ستاره : یعنی چی پاک کردی ؟
امید : ببین ستاره ! الان همه چیز برگشته به زمان قبل تصادف . و هیشکی هم نمیدونه
که اصلا همچین تصادفی بوده . فقط من و تو میدونیم . فقط باید از این جریان به کسی
چیزی نگی .
ستاره : امید من گیج شدم ! یعنی الان اتفاقی نیافتاده ؟
امید : من نگفتم اتفاقی نیافتاده ! من گفتم انگار اتفاقی نیافتاده ! ببین ! الان شهاب تا ده
دقیقه دگه می رسه خونه . توی خونه هم کسی نگرانش نیس . میتونی بری ببینی !
ستاره : من دارم پاک خل میشم !
امید : برو ببین خب !
ستاره سری تکان می دهد و دوان دوان به داخل خانه می رود . دقایقی بعد ستاره بر می گردد .
ستاره ( بهت زده ) : امید من باورم نمیشه ! چطوری اینکارو کردی ؟ مامانم داشت میخندید
با مامان نگار . بابام کتاب میخوند. پدر نگار سر نماز بود . نگارم خواب بود . انگار که کسی
چیزی نمی دونست !
امید : بهت که گفتم !
ستاره : امید دیگه اصلا به حرفات شک ندارم . ( مکث میکند . آهی می کشد و می
نشیند . ) امید اگه تو نبودی من چی کتر میکردم ؟ الان شهاب کجا بود ؟ اوم عروس داماد
چه وضعی داشتن ؟ ماها چی بسرمون می اومد ؟ ( مکث میکند و امید را نگاه میکند .
لبخند می زند ) امید ! تا عمر دارم فراموش نمیکنم چطور نجاتمون دادی !
امید : ممنونم ! خب ستاره پاشو برو تو ! الانه که شهاب برسه ! منم باید برم .
ستاره ( بلند می شود ) :باشه ! برو به سلامت !
امید : مراقب خودت باش !
امید بر می گردد و راه میافتد . ستاره رفتن امید را نگاه می کند . همین که امید چند قدم دور می شود ستاره او را صدا می زند .
ستاره : امیدم !
امید ( بر می گردد و ستاره را نگاه می کند ) : بله ؟
ستاره : خیلی دوستت دارم !
امید لحظه ای ستاره را نگاه میکند . لبخندی می زند و دستی برای ستاره تکان میدهد . ستاره لبخند می زند . امید بر میگردد و راه می افتد . ستاره به داخل می رود . امید از روبرو نشان داده می شود .
امید ( همان طور که راه می رود ) : منم ... ( مکث میکند ) منم دوستت دارم !
